تبليغاتX
عاشقانه ها ....
عاشقانه ها ....
شنبه شانزدهم شهریور 1387
ماه پیشونی

 

ماه پيشونی

 

توی گسترده ی رويا

ای سوار اسب ابلق

راهی کدوم مسيری

 توی تاريکی مطلق

 

ای به رويا سر سپرده

با توام ای همه خوبی

راهی کدوم دياری

آخه با اين اسب چوبی

 

با توام ، ای که تو فکرت

با هر عشق و با هر اسمی

رهسپار فتح قلب

ماه پيشونی طلسمی

 

توی خرجين قشنگت

عکس ماه پيشونی داری

واسه پيدا کردن جاش

دنيا رو نشونی داری

 

ماه پيشونی تو قصه

فکر بيداری تو خوابه

خورشيد هفت آسمون نيست

عکس خورشيد توی آبه

 

از خوابه قصه بلند شو

اسب چوبيتو رها کن

ماه پيشونی مال قصه ست

مرد من منو صدا کن

 

اگه از افسانه دورم

اگه ماه پيشونی نيستم

اگه با زمين غريبه

اگه آسمونی نيستم

 

می تونم يه سايه باشم

برای يه خواب شيرين

می تونم نوشدارو باشم

برای يه لحظه تسکين

 

ماه پيشونی اگه قلبش

قلب يه کفتر تنهاست

اگه قامت بلندش

قامت جدايی ماست

 

من حقيقی تر از اندوه

رعشه ی تلخ صداتم

ماه پيشونی نيستم اما

آشنا با غصه هاتم

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:56 توسط : فاطمه
شنبه دوم شهریور 1387
سقف...

 

سقف

 

تو فکر يه سقفم

يه سقف بی روزن

يه سقف پا برجا

 محکم تر از آهن

سقفی که تن پوش هراس ما باشه

تو سردی شبها لباسه ما باشه

 

سقفی اندازه ی قلب من و تو

واسه لمس تپش دلواپسی

برای شرم لطيف آينه ها

واسه پيچيدن بوی اطلسی

 

زير اين سقف با تو از گل

از شب و ستاره ميگم

از تو و از خواستن تو

ميگم و دوباره ميگم

 

زندگيم و زير اين سقف

با تو اندازه می گيرم

گم ميشم تو معنی تو

معنی تازه می گيرم

 

سقفمون،افسوس و افسوس

تن ابر آسمونه

يه افق،يه بی نهايت

کمترين فاصله مونه

 

تو فکر يک سقفم

يک سقف رويايی

سقفی برای ما

حتی مقوايی

 

تو فکر يک سقفم

يک سقف بی روزن

سقفی برای عشق

برای تو با من

 

زير این سقف اگه باشه

می پيچه عطر تن تو

لختی پنجره هاشو

می پوشونه پيرهن تو

 

زير اين سقف

خوبه عطر خود فراموشی بپاشيم

آخر قصه بخوابيم، اول ترانه پاشيم

 

تو فکر يک سقفم...


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:18 توسط : فاطمه
پنجشنبه دهم مرداد 1387
رویا از چشمهای تو آب می نوشد

 

رویا

از چشمهای تو

             آب می نوشد

 

و شادمانی

       از عریانی تو

                 تن به تمنا می پوشد

 

از بازوان تو

دو رود نرم شادی

                  تا انگشتانت

                              می آیند

 

از گیسوان تو

دو رشته لغزان از شب

آتشفشان عریانی را

                   می پوشاند

 

دو گوهر عطش از آتش

                       بر لبهایت داری

 

دو جویک شیری

                    از برف

                           بر دندان هایت

 

از ابر هاله های تو گل می روید

         وقتی که با تو رویا

به بیداری می رسد

 

رویا از چشمهای تو

                آب می نوشد

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:49 توسط : عنایت
جمعه چهارم مرداد 1387
خواب می بينم آمدی...

شب پره ها خواب می بينند که از آفتاب زمستانی ترسی ندارند

آفتاب

               خواب دقيقه ای را می بيند که به گوشه ای نشسته و

                           پا ها دراز کرده و دنيا را نگاه می کند

خواب می بينند سخره ها

                          به نرمی آب می شوند

                                   و ريشه های درخت ها را می بوسند

خواب می بينند جاده ها

که برمی خيزند و به مهمانی راه ها می روند

پنجره ها خواب می بينند

پنجره های مجاور را ديده اند.

 

خواب می بينم آمدی...

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:13 توسط : فاطمه
پنجشنبه سوم مرداد 1387
چرا رهایم کردی؟...

می خواستم ترانه ای باشم

که بچه های دبستانی از بر کنند

دريا که می شنود

توفانش را پشتش پنهان کند

و برگ های علف

نت های به هم خوردن شان را

از روی من بنويسند.

می خواستم ترانه ای باشم

که چشمه زمزمه ام کند

آبشار

با سنج و دهل بخواند.

اما ترانه ای غمگينم

و دريا،غروب

بچه هايش را جمع می کند که صدايم را نشنوند.

نت هايم را تمام نکرده

چرا

رهايم کردی؟...

 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:4 توسط : فاطمه
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387
دوست داشتن از عشق برتر است...

 

 

دوست داشتن از عشق برتر است... عشق جوششی يك جانبه است.

 به معشوق نمی انديشد كه كيست؟

 اما دوست داشتن در روشنايی ريشه می بندد و در زير نور، سبز می شود و رشد می كند و از اين رو است كه همواره پس از آشنايی پديد می آيد...

 عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن.

 عشق بينايي را می گيرد و دوست داشتن می دهد.

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

 عشق غذا خوردن يک گرسنه است و دوست داشتن "همزبانی در سرزمين بيگانه يافتن"


شريعتی


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:10 توسط : فاطمه
پنجشنبه سی ام خرداد 1387
هو

 

هو

 

کسی ديگر نمی کوبد در اين خانه ی متروک ويران را

کسی ديگرنمی پرسد چرا تنهای تنهايم

ومن چون شمع می سوزم و ديگر هيچ چيز از من نمی ماند

و من گريان و نالانم و من تنهای تنهايم

درون کلبه ی خاموش خويش اما

کسی حال من غمگين نمی پرسد

و من دريای پر اشکم که توفانی به دل دارم

درون سينه ی پر جوش خويش اما

کسی حال من تنها نمی پرسد

و من چون تک درخت زرد پاييزم

که هردم با نسيمی می شود برگی جدا از او

و ديگر هيچ چيز از من نمی ماند

 

 

 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:18 توسط : فاطمه
دوشنبه بیستم خرداد 1387
يکديگر را دوست بداريد،اما از عشق زنجير مسازيد:....

 

يکديگر را دوست بداريد،اما از عشق زنجير مسازيد:

بگذاريد عشق همچون دريايی مواج ميان ساحل های جانتان درتموج و اهتزاز باشد.

جامهای يکديگر را پر کنيد اما از يک جام منوشيد.

از نان خود به يکديگر هديه دهيد اما هردو از يک نان تناول مکنيد.

به شادمانی با هم برقصيد و آواز بخوانيد اما بگذاريد هر يک برای خود تنها باشيد.

همچون سيم های عود که هر يک در مقام خود تنها است، اما همه با هم به يک آهنگ مترنمند.

دلهايتان را به يکديگر بسپاريد اما به اسارت يکديگر ندهيد.

زيرا تنها دست زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگاه دارد.

در کنار هم باستيد اما نه بسيار نزديک:

از آنکه ستون های معبد به جدايی بار بهتر کشند،

و بلوط و سرو در سايه هم به کمال و رويش نرسند.

                                                                             جبران خليل جبران


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:38 توسط : فاطمه
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387
داستان عشق و ديوانگی

 

در زمان های قديم پيش از آن که انسان بر روی زمين پا بگذارد،بدی ها و خوبی های جهان دور هم جمع شده بودند. يه روز که حوصله ی آنها سر رفته بودتصميم گرفتند که قايم باشک بازی کنند.ديوانگی گفت: من چشم می گذارم،بقيه قايم شويد.

ديوانگی چشم هايش را بست و شرو به شمردن کرد:يک...دو...سه

همه به دنبال جايی بودند تا قايم شوند.نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.خيانت درون انبوهی از زباله مخفی شد.اصالت به ميان ابرها و هوس به مرکز زمين فرو رفت. حسادت هم به داخل چاهی عميق پنهان شد.

به تدريج همه قايم شدند،الا عشق که هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.البته تعجبی نداشت، چون عشق را نمی توان به اين راحتی پنهان کرد.ديوانگی به عدد صد رسيد که عشق خود را داخل يک دسته گل رز مخفی کرد.

ديوانگی فرياد زد :آماده باشيد ، من دارم می آيم.

بعد برای پيدا کردن بقيه به راه افتاد. اول از همه تنبلی را پيدا کرد، تنبلی اصلا تلاش نکرده  بود خود را قايم کند.بعد به ترتيب همه را پيدا کرد، اما از عشق خبری نبود.ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسودی اش گرفت و آرام در گوش او گفت : عشق در داخل گل رز مخفی شده است.

ديوانگی با هيجان شاخه ای از درخت را کند و با  قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد.

صدای ناله ای بلند شد.

عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد ، در حالی که دستهايش را جلوی  صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت:حالا من چيکار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟

عشق جواب داد: مهم نيست، دوست من.تو ديگر نمی توانی کاری بکنی،فقط خواهش می کنم از اين به بعد يار من باشی. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم.

و از همان روز تا ابد عشق و ديوانگی همراه يکديگر به درون تمام آدم های عاشق سرک می کشند.

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:57 توسط : فاطمه
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387
گفتوگو با خدا

 

 

گفتوگو با خدا

 

خوابی ديدم...

با خدا گفتوگويی داشتم

خدا گفت پس می خواهی با من گفتوگو کنی؟

گفتم اگر وقت داشته باشيد

خدا لبخندی زد و گفت :

وقت من ابدی است...

چه سوالاتی از من می خواهی بپرسی؟

گفتم چه چيز بيشتر از همه شما رو در مورد انسان متعجب می کند؟

خدا پاسخ داد:

اينکه آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.

اينکه با نگرانی نسبت به آينده زمان حال فراموششان می شودآنچنان که ديگر نه در آينده زندگی می کنند و نه در حال!

اينکه چنان زندگی می کنند که گويی هرگز نخواهند مرد

و

چنان می ميرند که گويی هرگز زنده نبودند

 

خداوند دستهای مرا دردست گرفت و مدتی هر دو ساکت مانديم...

بعد پرسيدم

به عنوان خالق انسان ها می خواهيد آنها چه درسهايی از زندگی ياد بگيرند؟

خدا با لبخند پاسخ داد

 

ياد بگيرند که نمی توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد

اما می توان محبوب ديگران شد!!

 

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

 

ياد بگيرندکه ظرف چند ثانيه می توانند زخمهای عميق در دل کسانی که دوستشان دارند ايجاد کنند و سالها وقت لازم خواهد بود آن زخم التيام يابد

 

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند

 

ياد بگيرند که کسانی هستند که آنها را دوست دارند اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند.

 

ياد بگيرند که می شود دو نفر به يک موضوع  واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببينند.

 

ياد بگيرند که هميشه کافی نيست ديگران آنها را ببخشند

بلکه خودشان هم بايد خودشان را ببخشند

و

ياد بگيرند که من اينجا هستم هميشه و در همه حال...

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:14 توسط : فاطمه
یکشنبه هجدهم فروردین 1387
دوستت دارم

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی.

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی

دوستت دارم  چون به یک نگاه ، عشق منی


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:4 توسط : عنایت
جمعه نهم فروردین 1387
دوستم داشته باش

دوستم داشته باش

 

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش

بادها دلتنگند

دستها بيهوده

چشمها بيرنگند

                      دوستم داشته باش                                   

                      شهرها می لرزند                                                                                 

                      برگها می سوزند                           

                      يادها می گندند

باز شو تا پرواز

سبز باش از آواز

آشتی کن با ساز

دوستم داشته باش

                       سيبها خشکيده

                        ياسها پوسيده

                       شير هم ترسيده

                       دوستم داشته باش

                       عطرها در راهند

                     دوستت دارمها؛ آه ، چه کوتاهند

دوستت خواهم داشت

بيشتر از باران

گرمتر از لبخند

داغ چون تابستان

                        دوستت خواهم داشت

                        شادتر خواهم شد؛ نابتر،روشنتر

                          بارور خواهم شد

                          دوستم داشته باش

 

برگ را باور کن

آفتابی ترشو

باغ را از بر کن

                         دوستم داشته باش

                         عطرها در راهند

                         دوستت دارمها؛ آه؛ چه کوتاهند

خواب ديدم در خواب

آب؛ آبيتر بود

روز پر سوز نبود

زخم شرم آور نبود

                       خواب ديدم در تو

                      رود از تب می سوخت

                       نور گيسو می بافت

                       باغچه گل می دوخت

دوستم داشته باش

عطرها در راهند

دوستت دارمها؛ آه ؛ چه کوتاهند

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:38 توسط : فاطمه
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
روز میلادت مبارک

لحظه لحظه های زندگی با تو گل باران می شود

                                              

                                                     دل ز عشق و یاد تو ستاره باران می شود

 

در نسیم یاد تو گل سرافراز می شود

      

                                                     با بهار مهر تو دشت گل باران می شود

 

آمدی پا در این سرای تنگ نهادی

 

                                                   با قدمت منت بر سر دل نهادی

 

آسمان شادمان شد . گل بی تاب

 

                                                  لحظه های مرده من شد بیدار

 

دل جوان شد از نگاه اولت

 

                                                زندگی تیره و تار می شود با رفتنت

         

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:44 توسط : عنایت
جمعه دوازدهم بهمن 1386
مستی

یکی را درد عشق آزار دهد

     

                      دیگری را درد مستی

                                                     یکی را طب یار گلگون کند

                                    

                                                                          دیگری را فکر مستی

 یکی از یار خود می نویسد

                  دیگری از پیک مستی

                                                     یکی بر عشق خود تکیه بندد

                                                                        دیگری بر حس مستی

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:58 توسط : عنایت
دوشنبه هشتم بهمن 1386
قشنگترين شب

قشنگترين شب

 

همه چيز و همه کس دست به دست هم داده اند

تا قشنگترين شب دنيا را جشن بگيرند

قشنگترين شب دنيا

شب تولد تو

           شب تولد عشق

                         شب تولد اميد

 

 

                                     شب تولد طلوع

                                                   شب تولد شقايقها

ماه تنهای من رفته

تا طلوع زيبايت را

               به باران نويد دهد

                               باران به روح من

                                             و من به آغوش تو

ای کاش می توانستم برای هديه ی تولدت

تمام ستاره های آسمان را دستچين کرده

                                       و به گردنت بياويزم

ای کاش می توانستم برای هديه ی تولدت

تمام مرغ عشقها را بياورم

تا آواز عشقشان را هميشه در گوشت زمزمه کنند

اما نه!

تمام ستاره های آسمان

                   در چشمان توست

که هر روز به من گلی از آنها را هديه می دهی

تو مالک دريای عشق منی

تو آواز عشق را به تمام مرغ عشقها آموختی

تو، تو زيبا ترين عشق جهان

 

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:2 توسط : فاطمه
دوشنبه یکم بهمن 1386
کاش می دانستی....

  

کاش ميدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو

 که هميشه آنرا با شفق می شويم و با آن ميگويم که تويی مونس شبهای دلم

کاش ميدانستی باغ غمگين دلم بی تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است

 کاش ميدانستی که درون قلبم با تپشهای عشق هم صدا هستی تو .

کاش ميدانستی که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد

                              کاش می دانستی..... کاش می دانستی.....

 


ادامه مطلب

لينک نوشته | نوشته شده در ساعت 22:24 توسط : فاطمه
یکشنبه سی ام دی 1386
شاگردی از استادش پرسيد:...

 

شاگردی از استادش پرسيد:عشق چيست؟استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.اما هنگام رفتن به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی  تا خوشه ای بچينی.

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی برگشت.استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو تر می رفتم خوشه های پر پشت تری می ديدمو به اميد پيدا کردن پر پشت ترين تا انتهای گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعنی همين!

شاگرد پرسيد :پس ازدواج چيست؟

استاد گفت: به جنگل برو  و بلند ترين درخت را بياور،اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب بر